____[The Forbidden Crossing]____
تـقـاطـع مـمـنـوعـه⁹⁷
+پس بریم اونجا دیگهه
سریع سوار ماشینم شدم و قبل از اینکه منتظر کسی باشم به سمت آدرس حرکت کردم...
و چند لحظه بعد دو ماشین پلیس پشت سرم راه افتادن
پام رو تا ته روی گاز فشردم
تک تک از تمام ماشین های سبقت گرفتم
و چند لحظه بعد اینقدر سریع حرکت میکردم که دیگه ماشین های پلیس رو نمی دیدم
تا اون آدرس تقریبا 1 ساعتی راه بود
ویو رایا:
اینقدر تقلا کرده بودم که بندهای دستم رو باز کنم که دستام زخم شده بود
اما تسلیم نمیشدم و بیشتر تقلا میکردم
تا اینکه احساس کردم کمی طناب شل تر شده
پس بیشتر دستامو تکون دادم تا اینکه بالاخره طناب رو از دستام باز کردم
سریع با یه تیکه شیشه که توی اتاق افتاده بود خواستم پاهام رو باز کنم...
که ویلیام با سرعت وارد اتاق شد..
سریع شیشه رو انداختم و در یک صدم ثانیه دستام رو پشت صندلی بردم تا نفهمه بازشون کردم...
سریع و هول شده پاهام رو باز کرد..
نگاه چندششو بهم انداخت و گفت:
& شازدهات داره میاد...
-میدونستم...
&بهت افتخار اینو میدم که با چشمای خودت مرگشو تماشا کنی
نیشخندی بهش زدم و گفتم:
- در برابر اون در حد یه مورچه هم نیستی پیری خرفت
حسابی عصبی شده بود اما توجهی نکرد و سریع پشت گردنم رو گرفت و از روی صندلی بلندم کرد...
سریع دستامو پشت موهام پنهون کردم که متوجهشون نشه
و چون خیلی هول و عجله داشت اصلا به دستام دقت نکرد
همینطور که محکم گردنمو فشار میداد از اتاق بیرونم آورد
...
سلام بهتون قشنگای من💗
ببخشید این مدت اصلا حالم خوب نبود و خب حمایتهای این پیج خیلی کمه و یه جورایی ناامید شده بودم..
ولی دیگه به هرحال رمان رو نصفه ول نمیکنم😁
فقط خواستم بگم دیگه پارتهای پایانی این فیک هست و نهایتا ۱۰ پارت دیگه داشته باشه و رمان جدید رو شروع میکنم✨️
پس حمایتتون زیاد باشه تا برگردیم به همون سرعت و حمایت تا منم با انگیزه رمان رو ادامه بدم🫠
خیلی حرف زدم دیگه فعلا خدافظ😂
+پس بریم اونجا دیگهه
سریع سوار ماشینم شدم و قبل از اینکه منتظر کسی باشم به سمت آدرس حرکت کردم...
و چند لحظه بعد دو ماشین پلیس پشت سرم راه افتادن
پام رو تا ته روی گاز فشردم
تک تک از تمام ماشین های سبقت گرفتم
و چند لحظه بعد اینقدر سریع حرکت میکردم که دیگه ماشین های پلیس رو نمی دیدم
تا اون آدرس تقریبا 1 ساعتی راه بود
ویو رایا:
اینقدر تقلا کرده بودم که بندهای دستم رو باز کنم که دستام زخم شده بود
اما تسلیم نمیشدم و بیشتر تقلا میکردم
تا اینکه احساس کردم کمی طناب شل تر شده
پس بیشتر دستامو تکون دادم تا اینکه بالاخره طناب رو از دستام باز کردم
سریع با یه تیکه شیشه که توی اتاق افتاده بود خواستم پاهام رو باز کنم...
که ویلیام با سرعت وارد اتاق شد..
سریع شیشه رو انداختم و در یک صدم ثانیه دستام رو پشت صندلی بردم تا نفهمه بازشون کردم...
سریع و هول شده پاهام رو باز کرد..
نگاه چندششو بهم انداخت و گفت:
& شازدهات داره میاد...
-میدونستم...
&بهت افتخار اینو میدم که با چشمای خودت مرگشو تماشا کنی
نیشخندی بهش زدم و گفتم:
- در برابر اون در حد یه مورچه هم نیستی پیری خرفت
حسابی عصبی شده بود اما توجهی نکرد و سریع پشت گردنم رو گرفت و از روی صندلی بلندم کرد...
سریع دستامو پشت موهام پنهون کردم که متوجهشون نشه
و چون خیلی هول و عجله داشت اصلا به دستام دقت نکرد
همینطور که محکم گردنمو فشار میداد از اتاق بیرونم آورد
...
سلام بهتون قشنگای من💗
ببخشید این مدت اصلا حالم خوب نبود و خب حمایتهای این پیج خیلی کمه و یه جورایی ناامید شده بودم..
ولی دیگه به هرحال رمان رو نصفه ول نمیکنم😁
فقط خواستم بگم دیگه پارتهای پایانی این فیک هست و نهایتا ۱۰ پارت دیگه داشته باشه و رمان جدید رو شروع میکنم✨️
پس حمایتتون زیاد باشه تا برگردیم به همون سرعت و حمایت تا منم با انگیزه رمان رو ادامه بدم🫠
خیلی حرف زدم دیگه فعلا خدافظ😂
- ۱۲.۵k
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط